X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یکشنبه 8 مهر 1397 ساعت 21:10




.. این "رنج" هم مبحث مفصلیه برای خودش . اینو وقتی فهمیدم که ف بهم گفت چند بار خواب دیده که ناراحتم و دارم از چیزی رنج می کشم و چون فکر می کنه خواب هاش خیلی هم بیراه نیستن اومده حالمو بپرسه . وقتی باهام حرف زد ذهنم مشغول این سوال عجیب شد که رنج و خستگی رو چطور می شه تفکیک کرد از هم ؟ مثل اینه که برای یه مسئله با بیس ریاضی یه جواب تجربی پیدا کنی و بخوای یه جوری کالبیره ش کنی اما هی نشه و هی نفهمی کجا رو اشتباه رفتی . بی خیال شدم ؛ جواب دادم : نمی دونم رنج می کشم یا خسته م ، هر کدوم که هست امیدوارم زودتر تمومش کنم برای خودم .




پنج‌شنبه 5 مهر 1397 ساعت 18:00



خندید و بهم گفت : چقدر بدشانسی تو . با بی خیالی گفتم : دید من اینه که واسه گناهام همین دنیا دارم پس می دم . یه کم فکر کرد و جواب داد : تو که جز دانشگاه رفتن ، توی اتاق مچاله شدن و سریال دیدن کار دیگه ای نمی کنی ، چه گناهی ممکنه کرده باشی ؟ دیدم راست می گه ؛ هر طوری که حساب می کنم  حجم بار گناهانم باید تا حالا منفی شده باشه .




چهارشنبه 4 مهر 1397 ساعت 20:40




Image result for i got you on tape samersult



somersault by I Got You On Tape



پیوست : لینک اصلاح شد.




پنج‌شنبه 29 شهریور 1397 ساعت 21:56




شنبه گذشته اولین روز کارشناسی ارشد من بود و توی همون یک روز درسای عمیقی از زندگی گرفتم . اولین جلسه یکی از درس هام دفاع یکی از بچه های دکترا بود که بعد از این که چند سال رفته بود آلمان و روی تزش کار کرده بود با سری برافراشته به وطن برگشته بود و آماده بود دفاع کنه . تمام مدتی که دفاعش طول کشید از اون جایی که کلاً نمی فهمیدم چی می گه ، حسم بهش شبیه یه ماهی غول پیکر بود که دهنش توی آب باز و بسته می شه بدون این که صدایی ازش بیرون بیاد .



دفاع که تموم شد هفت نفر استاد طرف رو به ترتیب بی رحمانه تیکه پاره کردن . وقتی کارشون باهاش تموم شد و من به نامرئی بودن عادت کرده بودم ، یه هو دکتر عین چرخید و وسط همه دانشجوهای دکترا یه هو با لبخند ملیحی به من گفت : خب ، شما خودتون رو معرفی کنید خانوم ، گرایشتون چیه و از کدوم دانشگاه تشریف آوردین ؟ بعد از این که قفلم باز شد جوابشو دادم ؛ ولی قضیه به این جا ختم نشد . دکتر عین ادامه داد خب سوالی از ایشون دارین ؟ جواب دادم : نه مرسی



وقتی دکتر عین همون سوالو از دانشجوی دکترایی که پشت سرم نشسته بود پرسید فهمیدم باید جواب می دادم خسته نباشید جناب دکتر فلانی . همه چیز عالی و جامع بود ؛ موفق باشید. و نه مرسی برای وقتیه که به آدم شکلات تعارف کرده ن .



حقیقتاً دکتر عین باید این سوالو اول از اونی می پرسید که بلد بود جواب بده . ولی در نهایت بد هم نشد ؛ اون مدل ابلهانه ای که من  جواب دادم ، دل اون دانشجوی دکترای بیچاره ای که دفاع کرده بود ، به نوبت با استادای دیوونه حاضر کشتی گرفته بود و به فارسی سخت جر خورده بود شاد شد . کاملا مشخص بود خودشو گرفته بود نترکه ؛ خدا همه جوونا رو شاد کنه .




دوشنبه 12 شهریور 1397 ساعت 12:44




.. خونِ جوانانِ ما ، می چکد از چنگِ تو از همون اولم خطاب به سازمان سنجش آموزش کشور بود . من مطمئنم .




جمعه 9 شهریور 1397 ساعت 00:55



ساعت ٢ بعد از نصفِ شب بود . بخش سی تی اسکن بیمارستان چمران شبیه یه فیلمِ ترسناکِ زنده بود که همه ی روشنایی ش از یه لامپ کم مصرف مهتابی کوچیک که مشخصاً نفسای آخرشو می کشید اومده بود . من بودم ، با یه پیرمرد روی ویلچر با گردنِ کج که داشت بهم می خندید و نمی دونم چرا ، و یه نفر که سر تا پاش به جز سوراخای دماغش باند پیچی شده بود و نمی شد با اطمینان بگی ماکته یا آدم . 



این که فردا صبحش موعد نهایی تحویل پروژه فولاد بود و من می تونستم به راحتی ب بزرگ رو تصور کنم که داره داد می کشه : چه ساختمون حقیر و بدبختی ، خاک تو سرتون خودش یه امتیاز مثبت بود . اصولاً تنها چیزی که باعث می شه آدم توی یه فیلمِ ترسناکِ زنده که می تونه خیلی بد تموم بشه نترسه اینه که انتظار یه چیز ترسناک ترو بکشه . بنابراین تموم مدتی که در تلاش نبودم یه نشونه حیاتی توی مومیاییه کشف کنم داشتم ب بزرگ رو با سبیل های ناصرالدین شاهی ش تصور می کردم که داره گزارش حدوداً سیصد صفحه ای پروژه ام رو پرت می کنه برام و من جاخالی می دم ؛ از تصورش خنده م می گرفت .




دوشنبه 5 شهریور 1397 ساعت 00:22



برادرم گفت که از اسمش خوشش نمی آد . براش توضیح دادم ولی اسم تو اسم قشنگیه و دو تا معنی خوب داره ، یکی پرهیزکار یکی مرد ایرانی . یه صدای عجیبی از ته حلقش خارج کرد و به حالت عاقل اندر سفیهی گفت  : یه طوری می گی که انگار ایرانی بودن به درد می خوره . اَخ . 




دوشنبه 15 مرداد 1397 ساعت 01:22




اگر دست من بود ، به فهرست رب النوع های بی مصرف یونان باستان اسم کازمو کریمر رو اضافه می کردم . کریمر یکی از کاراکترهای اصلی Seinfeld ه . هر اپیزودی که می بینم غیر ممکنه حداقل یک بار این فکر به ذهنم نرسه که این موجود منطبق ترین الگوی ممکن از تعریف آدمیزاد توی ذهن منه .




پنج‌شنبه 21 تیر 1397 ساعت 14:08




.. زمان که می گذره از یه اکت مشخص دو حالت به جا می مونه : توی ذهن اونی که اون کارو انجام داده با انگیزه انجامش و توی ذهن کسی که در معرض اون بوده با شکل انجامش ؛ و سختی ماجرا اینه که این دوتا ممکنه اصلا شبیه هم نباشن . برای همین پدیده سوء تفاهم وجود داره . برای همین بعضیا حق به جانبن . برای همین آدما سیر می شن از همدیگه .




پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 22:28




.. دارم سریال The Good Wife رو می بینم که به طرز غیر قابل پیش بینی ای ازش لذت می برم . قصه ش درست از زمانی شروع می شه که یه خانواده با سر زمین می خوره و ماجرای چه طور بلند شدنش رو تعریف می کنه ؛ زنگ می زنم مرغ سوخاری با سس سیر اضافه برام بیارن . ولو می شم جلوی تلویزیون و به پروژه ها ، کارها و ددلاین هایی که از رگ گردن بهم نزدیک ترن فکر نمی کنم . این کامل ترین تعریفیه که من از دلخوشی بلدم . این که بتونم با وجود تموم پروژه ها ، کارها و ددلاین ها جلوی تلویزیون دراز بکشم و سریال خوب ببینم و ازش لذت ببرم .




پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 ساعت 18:11




یه امتحان سنگین داشتم . بابتش ١٦ ساعت پشت میز توی کتابخونه نشسته بودم و داشتم به پیتزا - کوکا - فیلم - جکوزی - کولر - تخت فکر می کردم ؛ ساقه طلایی - هایپ - آمریکانو - کتاب زبون اصلی با نثر مربوط به قرون وسطی - هایپ - کافی میکس نصیبم شد .




پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ساعت 00:41




یکی از چیزایی که به نظرم باید جای درسایی مثل آیین زندگی به عنوان درس عمومی توی دانشگاه تدریس بشه یه مبحثیه تحت عنوان نحوه صحیح تعارف تیکه پاره کردن . امروز بعد از رفتن هشت تا مهمون و به چالش کشیده شدنِ شدید و گفتن بله حتما در جواب شرمنده مزاحم شدیم به این نتیجه رسیدم اگر این فن رو تا حالا یاد گرفته بودم اون لحظه احساسم شبیه کسی که سر جلسه امتحانه و هیچی نخونده نبود . متاسفانه این اتفاق در آینده هم تکرار می شه . احتمالا دفعه بعد بین سیل تعارف ها و کلمات محبت آمیز ، در جواب خوشحال شدم خواهم گفت نه اصلا این چه حرفیه و بازم با خودم فکر می کنم چرا کسی این قابلیت بخصوص رو توی جایی مثل ایران تدریس نمی کنه ؟ به نظرم این مهارت ترکیبیه از زبون بازی ، سرعت عکس العمل سه تا هفت برابر یه آدم عادی و توان به تته پته نیفتادن توی انتقال فوق سریع کلمات از مغز به دهن انسان .




شنبه 19 خرداد 1397 ساعت 02:02




.. اگه همه آدمای دنیا یه دین داشتن و بهش پایبند بودن اونم قانون سوم نیوتن بود الان زمین شکل دیگه ای بود . قانون سوم نیوتن ساده و قابل فهمه ، مستقیمه ؛ کوتاهه . اون قدر کوتاهه که تبصره و تفسیر بر نمی داره ، و به طرز هوشمندانه ای توی همه چیز نفوذ کرده . همیشه گفته م استادی که الفبا رو به آدم یاد بده تا اون بره خودش شاهنامه بخونه بهتر از اونیه که شاهنامه رو درس می ده ، در حالی که دانشجوش توی فهم الفبا هم مونده . 




چهارشنبه 9 خرداد 1397 ساعت 17:14




رتبه ارشدم بیست و پنج دقیقه ست که داره توی گوشم می گه از سرتم زیادم با اون درسِ نخونده ت .




دوشنبه 7 خرداد 1397 ساعت 23:05




.. دو سال پیش برای تولد برادرم ساعت خریدم ؛ انداختش یه گوشه . پارسال رفتم از نایک با مبلغ قابل توجهی کفش خریدم ، و یکی دو هفته بعد انداخت توی کوچه و گم و گورش کرد . امسال به طرز عجیبی اومد و گفت : نون ، یه بازی پی اس فور برام بخر کافیه . منم با خودم فکر کردم خب بچه به خاطر رفتارش در قبال کادوهای دو سال گذشته خجالت زده ست که  همه ش یه سی دی ازم خواسته . از این رو تصمیم گرفتم دوتا براش بخرم تا نشون بدم تحت تاثیر متانت و فروتنی عجیبش قرار گرفته م ؛ این حس تا فردا بعد از ظهرش که برای دوتا بازی پی اس فور داشتم پونصد تومن کارت می کشیدم و برای اولین بار فهمیدم که همانا این سی دی اون سی دی نیست ادامه داشت .




شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 22:00




.. آدما فکر می کنن اونایی که مدت ها تنها زندگی می کنن یا توی سلول انفرادی می مونن دیوونه می شن . به نظرم آدما فقط توی این حالته که خودشونن و از اطرافشون تاثیر نگرفتن ، حالا یا تعریف دیوونگیه که غلطه ، یا این فرض که آدما اصالتا چیزی جز دیوونه ن .




جمعه 4 خرداد 1397 ساعت 15:45




درگیر پروژه فولادمم که نه تنها ناجوانمردانه به جای شهریور تحویلش خرداده ، بلکه ب بزرگ بعد از این که براش پلانو بردیم نصف ستونامونو حذف ، عرضمون رو دو برابر و سه طبقه زیر زمین اضافه  کرد . حقیقتاً نزدیک بود اون آخرا جیغ بزنم که استاد اصلا جای این  ستونا بیا دست و پای خودمو قطع کن . جیغ نزدم . سکوت کردم . الانم بالطبع ستون ندارم ؛ در نتیجه من موندم و ستون های قطع شده م و ساختمونی که حکم یه فلج مادرزاد رو در برابر زلزله داره .  خودش به تنهایی یه داستان ابرقهرمانیه . 




جمعه 21 اردیبهشت 1397 ساعت 01:04




.. Sex and the city ، black mirror و episodes . برم که چشای خودمو تا حد امکان در بیارم  و ببینم قراره کجای دنیا رو با دانش سریالی م فتح کنم . 




چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ساعت 23:03




دکترم ازم پرسید چرا بعد یک سال یادم افتاده برم ببینمش ؛ براش توضیح دادم که همه چیز این مدت برام خوب بوده و فقط اشتهام زیاد شده ؛ اینم چیزی نیست که ازش خوشم بیاد . هر چند نفر هم که بهم بگن فکر می کنن وقتی ٥١ کیلو بودم کاملا بی ریخت شده بودم برام فرقی نداره . سین راست می گه . من مرغم یه پا داره .



ازم پرسید چه فرقی کرده م ؟ توضیح دادم که حس می کنم شبیه بچگی هام شده م . همون قدر جسور ، همون اعتماد به سقف و همون قدر جرات و بی خیالی که همیشه متمایزم کرده بود . وقتی بچه بودم از این که با سر بخورم  زمین نمی ترسیدم . خجالت نمی کشیدم . قبل از این که به عواقب دل به دریا زدنم فکر کنم کامل خیس شده بودم . دل و روده دوچرخه م رو می ریختم بیرون و قبل از این که به ذهنم برسه ممکنه خراب ترش کنم تعمیرش کرده بودم . 



قرصامو نصف کرد و گفت بعد دو ماه کلا قطعش کنم . یه جورایی همون گود اَز نیو . اون روز فهمیدم معیار سلامت برای آدما یه چیز واحد و مشخص نیست ؛ معیار سلامت برگشتن به اون شخصیتیه که توی بچگی مون داشتیم . واسه من سالم بودن یعنی بی خیال بودن ، راحت بخشیدن ، جسور بودن و گنده تر از دهنم حرف زدن . برای همین از این به بعد توی هر هچلی که بیفتم به خودم می گم نون ، یادت نره وقتی نو بودی چه شکلی بودی . 




یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 12:15




ساعت هفت امشب امتحان ب کوچیکه و تموم فکر و ذکر من اینه که به چی دخیل ببندم که آرزوی کبیره " ده دو صفر " محقق شه ؛ در نتیجه اومدم یه سر حلالیت بطلبم و برم . بدرود .




( تعداد کل: 505 )
   1       2       3       4       5       ...       26    >>